|
دلم. برای خودم سوخت...!!! وقتی صدایم کردی... شما
اگر تو درکنارم باشی ایستادن پشت چراغ قرمز، زیباترین کاردنیاست!
چند معبد ؟
و از بودنت بیشتر نداشتن تو ویرانم میکند و داشتنت متوقفم وقتی نیستی کسی را نمی خواهم و وقتی هستی تورا می خواهم رنگهایم بی تو سیاه است و در کنارت خاکستری ام . خداحافظی ات به جنونم میکشاند و سلامت به پریشانی ام ! ؟ بی تو دلتنگم و با تو بیقرار بی تو خسته ام و با تو در فرار، مخاطب خاص........ مخاطب خاص..................
باید کسی باشد که هروقت بار تنهاییت سنگین
شد هر وقت کمر کلماتت شکست هر وقت واژه هایت لال شدند بیاید بنشیند مقابل چشمهایت
و تو زل بزنی به خودت که جاری شده ای میان چشمهایش... باید کسی باشد که هر وقت بار
دلتنگیت سنگین شد هر وقت طاقت سکوتت تمام شد هر وقت کم آوردی بیاید بنشیند کنارت و
تو سرت را بگذاری روی شانه اش و تمام خودت را به او تکیه دهی... باید کسی باشد که
هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد بیاید آغوش
باز کند و پناهت شود و تو یک جا تمام تنهاییت را تمام دلتنگیت را تمام سکوتت را
تمام خستگیهایت را و تمام بغضت را میان هُرم نفسهایش نفس بکشی...
آرام دل و دیده ی ما از سفر آید تا بی خبرم شاد کند بی خبر آید
اندر پی این شام سیه چون سحر آید
خورشید بر آید
تا رنگ فراق از دل تنگم بزداید اول به سراغ من افسرده دل آید در ظلمت این کلبه چو مه رخ بنماید آغوش گشاید
من از دل پر درد یکی ناله بر آرم چون جان به برش گیرم وبرسینه فشارم بر دامن او سر نهم و اشک ببارم تا جان بسپارم ای وای که این صحنه همه خواب وخیال است او را چه غم امروز که عاشق به چه حال است آن آرزوی خام که در حکم محال است امید وصال است
باز آی که دیگر دل من تاب ندارد وین گلشن جان یک گل شاداب ندارد زندانی زندان تو مهتاب ندارد شب ، خواب ندارد خواندم همه شب با غم و اندوه خدا را کز من بستان این تن از روح جدا را یا باز رسان یار سفر کرده ی ما را دریای صفا را هرچند خزان است ونشاطی به چمن نیست هرچند دراین دشت به جززاغ وزغن نیست هر چند دراین باغ ، گل وسرو وسمن نیست کس شاد چو من نیست
امروزمرا با گل وگلزارچه کار است ؟ من خود همه گل بینم اگر خود همه خار است در چشم من امروز که بر مقدم یار است پاییز، بهار است! فریدون مشیری
اگر کسی تو را با تمام
مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش که نه توگنهکاری نه او او دلش برای پذیرش
مهربانی تنگ است، گناه از او نیست، تو هم با تمام مهربانیت زیباترین معصوم
دنیایی، پس خود را گنهکار نبین. من عیسی نامی میشناسم ده بیمار را در یک روز شفا
دادو تنها یکی سپاسش گفت. من خدایی می شناسم ابر رحمتش به عمر زمین و زمان باریده،
یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر می گویند. پس چرا می پنداری بهتر از آنچه عیسی
و خدای عیسی را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند؟ پس از ناسپاسیشان
نرنج، اما برای شادی دلشان بکوش؛ که با مهربانی روح تو آرام می گیرد. تو با مهرت
بال و پر می گیری. خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد. "دوست بدار نه برای آنکه
دوستت بدارند" تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز
مگسی را کشتم...
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم ...! حسین پناهی
|
About![]()
دیگه تنـــــها نیستـــــــــم
Home
|